کتابی هست
به نام تمهیدات ( نوشته عین القضات همدانی ) فصلی از این کتاب به کفر و ایمان
اختصاص داره . البته خواندن و فهمیدن این کتاب به خاطر نوع نگارش و ادبیات آن کمی
سخت است ولی خلاصه مطلب این است که ظرف
وجودی انسان را می توان مانند یک لیوان تصور کرد. هوای داخل لیوان را می توان کفر
و آبی که داخل آن است را ایمان تشبیه کنیم .
با این پیش
فرضها اگر داخل لیوان فقط هوا باشد این کفر مطلق است . اگر یک قطره آب داخل آن
بریزیم در اینصورت آیا این لیوان کافر است یا مومن ؟ اگر لیوان را تا نیمه پر کنیم
چطور ؟ ایشان معتقدند که ایمان مطلق فقط در رسول گرامی اسلام وجود دارد ( عین
القضات از اهل تسنن است و معصومیت برای ائمه معصومین علیهم السلام قائل نیست ) .
در بقیه
افراد به تناسب ایمانشان نسبت به کفرشان کم و یا زیاد است . پس هر فردی در هر لحظه
هم کافر است و هم مومن .
این بحث
ظریفی است خواهش می کنم خیلی دقت کنید .
خداوند متعال
می فرمایند ( یا ایها الذین آمنوا آمنوا بالله ) یعنی ای کسانی که ایمان آورده اید،
به خدا ایمان بیاورید .
اگر ایمان
آورده اند دیگر به چه چیزی ایمان بیاورند و اگر ایمان نیاورده اند چرا خداوند آنان
را اهل ایمان خطاب می کند ؟ این دقیقاً اشاره به همان موضوع است که کفر و ایمان
توامان در وجود انسان است . همه ما کافریم و در عین حال همه ما مومنیم. امام صادق
علیه السلام می فرمایند: انسان در هنگام انجام گناه کافر است . یعنی مومن گناه نمی کند
و اگر فردی مرتکب گناه شود بخش کفر ، او را به گناه واداشته است . هرچند که ممکن
است در زمانهای دیگر بخش ایمان او ، بر اعمالش سلطه و غلبه داشته باشد .
مثالی که
الان به ذهنم رسید این است که دانش آموزان و دانشجویان با کسب نمره 10 یا 12 قبول
می شوند . بعضی هم با نمره 20 قبول می شوند . آیا این دو یکسانند . اگر کسی نمره
12 گرفت آیا همه چیز در می داند . یقینا نمی داند چون اگر می دانست که 12 نمی شد .
در آزمون
ایمان اگر کسی نمره 12 بگیرد، یعنی ایمانش
12 است و کفرش 8 است . پس هنوز در وجودش کفر هست .
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 0:6  توسط علی
|
من از تبار مستضعفینمزادگاهم شهرقدس ، بین تهران و شهریار و کرج است با یتیمی بزرگ شدم با سختی لیسانس گرفتم و به واسطه الزام شغلی به تهران مهاجرت کرده ام . اصولگرایی هستم ، تابع ولایت فقیه . تاریخ را خوانده ام و به درسهای آن آشنایم . تاریخ این درس را به من داده است که « امکان ندارد اکثریت سرمایه دار جامعه طرفدار فرقه و گروهی باشند و آن گروه بر حق باشد ». به کلام امیر مؤمنان علی علیه السلام ایمان دارم که « کاخی ساخته نمی شود مگر اینکه حق کوخ نشینی پایمال شود » پس مستضعفین در اموال کاخ نشینان حقی دارند که از آنها دریغ می شود . واضح است که در این صورت اموال آنها حرام است زیرا از مال غیر ارتزاق می کنند .
نقل است که پا برهنه ها ریگی به کفش ندارند .
آن زمانی که مرفهین بالاشهر نشین تهرانی مزورانه « الله اکبر » می گفتند و در حالیکه سگهای نجسشان را همراه می کردند ( در حالیکه هزینه های سگشان از درآمد یک خانواده در زادگاهم بیشتر است ) ، به قول کروبی و موسوی همچون امتی خداجوی حسین حسین گویان ما را به تمسخر می نشینند ، کلام مولایم حسین ع در وجودم طنین انداز می شود که « شکمهایشان از حرام پر شده و حرف حق را نمی فهمند »
اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد
با توجه به اینکه به جهت انجام یک مأموریت کاری مدتی باید به مسافرت برم ، از دوستان عزیز تقاضا دارم منو فراموش نکنند. به محض بازگشت مجددا بهتون سر می زنم.
برام دعا کنید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 22:45  توسط علی
|
چه حس خوبیه وقتی از کار روزانه تعطیل میشی و به سمت خونه حرکت می کنی توی دلت احساس کنی یکی عاشقانه منتظرتهچقدر خوبه آدم يكي رو دوست داشته باشه
نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه، نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره، نه به
خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن
رو داره

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 1:1  توسط علی
|
+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 13:47  توسط علی
|
« حجاب اجباری »
در چنین روزی بود که برای اولین بار حجاب به " اجبار " از سر ناموس ایرانی گرفته شد.
و امروز عده ای بی ناموس شعار می دهند که « حجاب اجباری نمی خواهیم ! »
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
« کلاه واسط »
نقل شده که در اوایلی که به اجبار حجاب از سر زنان گرفتند عده ای که می خواستند هم حجاب داشته باشند و هم مورد تعرض عوامل رضاخان میرپنج واقع نشوند از کلاه استفاده می کردند و امروز کسانی که می خواهند از حجاب فرار کنند از کلاه استفاده می کنند .
واقعا چه حکایتهایی دارد این کلاه زنانه
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 16:50  توسط علی
|
شخصي نزد آيت الله بروجردی رفت و گفت: يكي از طلبههاي شما
جنسي را از مغازه من دزديده است. ايشان در پاسخ فرمود: «آن دزد عبا و عمامهای را
هم از ما برده است.»
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 22:43  توسط علی
|
دیروز عصر در خیابان ولی عصرعج در حال قدم زدن بودم که اتفاق جالبی افتاد.
خانمی حدوداً 50 تا 55 ساله به طرفم آمد و گفت :
-
شما چقدر شبیه پسرم هستید
-
جداً ؟
-
باور کنید ! اسم شما چیه ؟
-
چرا باور نکنم . اسم من علی جوادی
-
پسرتون ایرانه یا خارج از کشوره ؟
-
ایرانه و مهندسه
-
خیلی جالبه ! من هم نیمچه مهندسم ! پسرتون چند سالشه ؟
-
27 سال
داره
-
پس من برادر بزرگتر اون میشم . محل کار من همین نزدیکیه
. خیلی دوست دارم ببینمش . آیا این امکان هست ؟
-
چرا نباشه . خودم هم باهاش میام
-
خوشحال میشم . خدانگهدار
-
خدا نگهدار
البته صحبتمان خیلی طول کشید و فقط بخشی از آنها را نوشتم .
پ.ن.1- چقدر ما آدمها به هم نزدیکیم و چقدر از هم دوریم
پ.ن.2- چقدر بهانه های زیادی برای دوستی بین آدمها وجود داره . اما ما فقط
به بهانه هایی برای دشمنی فکر می کنیم .
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 10:19  توسط علی
|
ســلام ای غــروب غـریبـــــانه ی دل
سلام ای طلـــوع سحـــرگـاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعـر شبهای روشن
خداحـافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحــافظ ای آبـی روشن عشق
خداحــافظ ای عطــر شعـر شبانه
خداحــافظ ای همنشین همیشه
خداحــافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهـــای خسته
تو را می سپـــــارم به مینای مهتاب
تو را می سپـــــارم به دامـــان دریــا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویـــای فــردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تـــو را تا نمیــرد
اگــر چشمه ی واژه از غم نخشکد
اگـــر روزگـــار ایـن صــــدا را نگیــرد
خـــداحــافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگـــر سبــز رفتی اگــر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه ...
(شاعر : اهورا ایمان)
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 9:17  توسط علی
|
جمعه ظهر از بیکاری که نمیدونستم چیکار کنم رفتم بهشت زهراهمینطور که قدم می زدم یه خانم و آقایی توجه منو به خودشون جلب کردند .
رفتم جلو گفتم : چه سگ خوشگلی . یه لبخند به من تحویل دادند . بعدش گفتم :
ببخشید این سگه اومده به مرده های شما فاتحه بخونه یا شما اومدید به مرده های اون فاتحه بخونید.
یه نگاهی با غیظ و غضب به من انداختند و بدون اینکه چیزی بگن رفتند.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 16:0  توسط علی
|
جایی خواندم که امام مهدی علیه السلام به خونخواهی خون امام حسین علیه السلام قیام می کنند . صد البته معلومه که در زمان ظهور آنحضرت هیچ یک از قاتلان امام حسین علیه السلام حضور ندارند.
ضمنا بیشتر فرماندهان سپاه یزید که در کربلا حضور داشتند، پس از سه سال از وافعه عاشورا، به دست مختار و ابراهیم اشتر نخعی ( پسر مالک اشتر ) کشته شدند .
پس حضرت مهدی علیه السلام از چه کسی انتقام خواهد گرفت.
امروز با چشمان خود دیدم که چگونه شرابخواران و سگ بازان و به عبارتی حرام لقمه ها و حرام زاده ها چگونه کینه خود را بروز دادند .
یقینا اگر این افراد در زمان امام حسین علیه السلام بودند شمر را شرمنده رفتار خود می کردند .
در حاشیه راهپیمایی امروز:
آنها همچنین در نقاط مختلف شهر پارچهنوشتهها و تصاویر مربوط به حضرت سیدالشهدا(ع)
و هیات های عاشورایی را نیز به پاره کرده و به آتش کشیدند. خبرگزاری فارس نیز گزارش
داد که فتنه گران قرآن را نیز به آتش کشیدند و به سوی نمازگراران در خیابان "جمهوری
اسلامی" تهران نیز سنگ پرانی کردند.تعدادی از سبزها همراه با سگ های خود به خیابان ها آمده بودند و با لباس های رنگارنگ و قیافه های بزککرده همراه با کف و سوت روز عاشورا را گرامی داشتند.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 23:34  توسط علی
|
یادش بخیر اون قدیما که سن و سال ما خیلی کمتر بود و به اندازه الان سوژه برای ساختن لطیفه در دسترس نبود بیشتر جوکها حول و حوش مرحوم منتظری دور می زد. اون موقع ها هنوز رابطه منتظری و امام خمینی شکرآب نشده بود و مخالفان ، لقب « گربه نره » به ایشون داده بودند.
بعد از یه مدت که خبری از اون نبود و بنده خدا این اواخر هم دچار آلزایمر شده بود ، یه دفعه همونهایی که می گفتند گربه نره ، این بار گفتند « رهبر معنوی اصلاحات »
واقعا که عجب زمونه ای شده.
به یکی از دوستانم گفتم چی شد که اینجوری شد
گفت تو کارت نباشه ، از سیاست سر در نمیاری ، بهتره دخالت نکنی
+ نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 23:21  توسط علی
|
دوست عزیز که اینقدر تند رفتی. از متنی که برایم خصوصی نوشتی متوجه شدم که تمام وجودت را کینه و نفرت فرا گرفته . بدان که با اینگونه سخن گفتنت و اینگونه اندیشیدنت راه به جایی نمی بری
کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کــــاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگـــاهی کم کنیم
فاصـــله های میـــان خویش را
با خطـــوط دوستی مبهم کنیم
کـــــــاش وقتی آرزویی میکنیم
از دل شفاف مـــان هم رد شود
مرغ آمین هم از آنجــــــــا بگذرد
حــرف هــــای قلبمان را بشنود
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 23:37  توسط علی
|
لب با سخن وفا گشودست حسیــن
جز عاشق صادقی نبودست حسیــن
تا آنکه حدیـــــــث عشــق کامل گردد
هفتاد و دو مثنوی سرودست حسین
مولای من و آقای من . ما هرچند از آدم بدها هستیم
اما وجودمون از عشق تو لبریز شده به خدا دوستت داریم
و دلمون برای خودت و حرمت پر میزنه
خداوندا خدايي كن دلم
را
سفير رو شنايي كن دلم را
و روحم را گره زن با
حسينت
هماره كربلايي كن دلم را
« محمدرضا
كوزه گر كالجي »
مگه آدم بدا عاشق نمیشن
به والله دل کمه دنیا رو میدن
تو که از دلربا ها دل ربودی
در عشقت چرا بر من گشودی
« شاعر رانمیشاسم»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 20:22  توسط علی
|
« این پست را به خاطر سارای عزیز می نویسم »
چند روز بود مشغول خواندن داستان زیبای « لحظه های بی تو » بودم . داستان لذت بخش و تأثیر گذاری بود . بعد از تمام شدن داستان و تحت تأثیر عمیق آن ، برای 40 نفر از کسانی که توی فکرم بودند فال حافظ گرفتم . برای عزیزانی که فالشان را گرفته ام برایشان کامنت می گذارم . من خیلی به فال حافظ اعتقاد دارم و همیشه کمکم کرده . دوتا ازفالهای زیبا را اینجا می نویسم .
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود
ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی و
مشکين کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از
ما صد سلام
پر صدای ساربانان بينی و
بانگ جرس
محمل جانان ببوس آن گه به
زاری عرضه دار
کز فراقت سوختم ای مهربان
فرياد رس
من که قول ناصحان را خواندمی
قول رباب
گوشمالی ديدم از هجران که
اينم پند بس
عشرت شبگير کن می نوش کاندر
راه عشق
شب روان را آشنايیهاست با
مير عسس
عشقبازی کار بازی نيست ای دل
سر بباز
زان که گوی عشق نتوان زد به
چوگان هوس
دل به رغبت میسپارد جان به
چشم مست يار
گر چه هشياران ندادند اختيار
خود به کس
طوطيان در شکرستان کامرانی
میکنند
و از تحسر دست بر سر میزند
مسکين مگس
نام حافظ گر برآيد بر زبان
کلک دوست
از جناب حضرت شاهم بس است اين ملتمس
غزل شماره 272 :
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان
باش
وين سوخته را محرم اسرار
نهان باش
زان باده که در ميکده ی عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو
رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف
سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان
باش
دلدار که گفتا به توام دل
نگران است
گو میرسم اينک به سلامت
نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل
روان بخش
ای درج محبت به همان مهر و
نشان باش
تا بر دلش از غصه غباری
ننشيند
ای سيل سرشک از عقب نامه
روان باش
حافظ که هوس میکندش جام
جهان بين
گو در نظر آصف جمشيد مکان باش
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 21:47  توسط علی
|
این پست را به خاطر فرشته خانم می نویسم
در کتاب هفت پیکر نظامی داستانی هست به نام پادشاه سیاهپوش . داستان مفصل است و خلاصه آن این است که پادشاهی می خواهد راز سیاه پوشی مردم شهر سیاه پوشان را بفهمد . بعد از ماجراهای طولانی با قصابی از مردم آن شهر دوستی عمیقی ایجاد می کند و قصاب به خاطر رفاقتش راز را بر ملا می کند و می گوید فهمیدن این راز تجربی است و به زبان نمی توان آورد . در زمان خاصی در خرابه ای زیر نور مهتاب سوار سبدی می شود و به آسمان می رود و پس از طی مسیری طولانی در سرزمینی پیاده می شود که هیچ مردی نیست و فقط زنان در آنجا هستند و عاشق رییس و سلطان زنان می شود . بعد از مدتی که در آنجا از ترسش پنهان بود خود را نمایان می سازد و به آن زن زیبا اظهار محبت و عشق می کند . آن زن زیبا و دلفریب که در نهایت وقار و متانت و کمال بوده ، به پادشاه ابراز علاقه و عشق می کند اما متذکر می شود باید 40 روز صبر کنی تا به وصال هم برسیم و تا ابد خوشبخت شویم . پادشاه بیچاره با تمام اینکه شوق وصال آن بانوی بدیع و زیبا تمام وجودش را هر لحظه به آتش می کشید و خرمن ایمانش را به آسمان می برد تا 38 روز صبر می کند ولی در سی و نهمین روز خطاب به آن بانو می کند و می گوید دیگر طاقت این فراق را ندارم و هنگامی که دست به سوی او دراز می کند و دست او را می گیرد ناگهان همه جا تیره و تار می شود و خود را در همان خرابه ای می بیند که روز اول بر سبد نشسته و به آسمان رفته بود . بنابراین می فهمد که چه اشتباهی کرد و چرا تا موعد مقرر صبر نکد و از آن پس دستور می دهد تا تمام کاخ او سیاهپوش شود و خود نیز تا تمام عمر عزادار می شود .
پ.ن1 : این عکس هیچ ارتباطی با موضوع نداره . همینجوری گذاشتم
پ . ن 2: برای اینکه از داستان لذت بیشتری ببرید پیشنهاد می کنم اصل آن را مطالعه کنید
پ.ن 3 : عجله در هر کاری ممکن است موجب پشیمانی و از دست رفتن فرصت شود . پس بهتر است هرکاری را در موعد مقرر انجام دهیم
پ.ن 4 : طعم شکست خیلی تلخ است . اصلا از مزه آن خوشم نمی آید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 15:57  توسط علی
|
روزگــار اما وفا با ما نداشت
طـاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم ، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پرِ پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 16:34  توسط علی
|
گفتم که فراق را نبينم ديدم
آمد به سرم از آنچه مي ترسيدم
وقتی سفر را آغاز می کردم ، دیوانه وار او را دوست داشتم ، لحظه های دوری اش چنان سخت و عذاب آور بود که گویی جان از بدنم می رفت ، در این چند ماه به عاقبت کارمان خیلی اندیشیدم . چرا به بیراهه رفتیم و چه کردیم که به اینجا رسیدیم . باید دقیق به آن بپردازم . هرچند که غافل بودم و دیر شده است . اما تنهایی فرصتی مناسب بود تا تک تک لحظات با هم بودن را دو باره مرور کنم . او رفته است اما دفتر خاطراتش با من است .
شاید روزی اینها را بخواند
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 17:7  توسط علی
|
سلام به همه دوستانبعد از یک مدت طولانی که در کما فرو رفته بودم کم کم دارم خودم رو بازسازی می کنم
صبح با دوتا از دوستان رفتیم کلکچال و یه نفسی تازه کردم و تا ظهر توی پارک جمشیدیه قدم زدیم و از اونجا یک راست رفتیم حرم حضرت عبدالعظیم
جای همگی خالی بود .
خدایا پیش خودم کوچکم کن و پیش مردم بزرگم کن و به خاطر گناهانم رسوایم مکن و به خاطر بدیهای درونم خوارم مکن . ( فرازی از دعای عرفه )
قبل از نوشتن این مطالب تفالی هم به حافظ زدم . این شعر اومد
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 23:13  توسط علی
|
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهی رویی بودیم
بستهی سلسلهی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکیست
نغمهی بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بندهای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیهی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
« وحشی بافقی »
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:25  توسط علی
|
مگو دیگر سخن با من
مجو دیگر اثر از من
که در اعماق شب پنهان و مدفونم
بمان تنها تو با آن خاطرات من
که بین من و تو اندازه ی " ما " فاصله باشد
خدا حافظ خدا حافظ
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 6:43  توسط علی
|